زیاد گویی نمی کنم و فقط یک رباعی می گذارم .این رباعی را هنوز در وبمان نگذاشتیم و داغ داغ است.
عمری پی خدمت خلایق بودی
از یاوه بری پی حقایق بودی
ساعات عزیز عمر بیهوده گذشت
با بی خبری جذب دقایق بودی
"ابن الوقت"
وقت شناس و پاینده باشید
بدرود.
چرت و پرت هاي يك آي كيو
زیاد گویی نمی کنم و فقط یک رباعی می گذارم .این رباعی را هنوز در وبمان نگذاشتیم و داغ داغ است.
عمری پی خدمت خلایق بودی
از یاوه بری پی حقایق بودی
ساعات عزیز عمر بیهوده گذشت
با بی خبری جذب دقایق بودی
"ابن الوقت"
وقت شناس و پاینده باشید
بدرود.

عرض سلام و ادب دارم خدمت شما بزرگواران و امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید و تو زندگیتون آرامش داشته باشید.
بله گفتم آرامش .چون این روزا وسایل آسایش فراهمه اما با این حال حس آرامش تو زندگی افراد کمه...
خلاصه اینکه آرزومندم گل لبخند همواره رو لباتون و تو دلای مهربونتون شکوفا باشه...![]()
و اما بزرگی اینگونه گفته:
حالا لحظه شماری می کنیم تا دوباره هلال ماه رؤیت بشه...
لی هلال ماه شوال...
شایدم پایان ماه رمضون...
ه هر حال اگه فردا عید شد٬ عیدتون مبارک...
در همین رابطه:
هلال مه شوال (قطعه منظوم از بوالفضول)
یه نکته دیگه اینکه این دویستمین پست وبلاگه...
باورم نمیشه به این زودی حدود هشت ماه گذشت...
قصد دارم بالأخره بعد از حدود ۸ ماه وبلاگنویسی مطالبم رو طبقه بندی کنم...
به زودی انشاءالله...
وبلاگنویسی و کلا زندگی خرج داره...
در راستای تعدیل هزینه های زندگی آگهی منتشر می کنم:



عكس ها رو تغيير اندازه ندادم كه اگه خواستيد ذخيره كنيد كيفيت افت نكنه...
البته عكس اول رو دست كاري كردم ولي ديگه براي عكس دوم بي خيال شدم و با خودم فكر (!) كردم بهش دست نزنم بهتره...
***
این هم یک نمونه از همکاری سازمانی اتوبوسرانی و شهرداری منطقه ۱۵ تهران...
آغاز نو سال چه جوریاست به نظر شما؟؟؟
آغاز نو سال؟؟؟
آغاز سال نو؟؟؟
خوب شد دو تا سازمان دست به دست هم دادند٬ اگه یکی به تنهایی می خواست همچین چیزی طراحی کنه چی می شد؟؟؟

فقط می تونم تسلیت عرض کنم...
به زودی به روز می کنم...
طی یک سوتی این مطلب به اشتباه حذف شد و از آنجا که هر پست نگارنده مثل بچه اش می مونه واسش تصمیم به بازیابی گرفت...
بدین وسیله یکصد و نود و یکمین فرزندم رو با نام جدید (۱۹۳) معرفی می کنم...
***
دير زماني بود كه شباهت هايي ميان من و سردار جنگل پديد آمده بود...
از مورخه 22 امرداد سنه 1386 بنده رنگ دكان سلماني را نديدم...
آن دفعه هم به ميمنت و مباركي به مراسمي دعوت شده بودم و به جهت اينكه مجلس شادي بود، نه غم سر و صورتي صفا دادم...
امروز رفتم تا تجديد بيعت كنم با آي كيو بودن و خداحافظي با چهره ميرزا نما...
به اين حقيقت كه «مرد نكونام نميرد هرگز» اعتقاد پيدا كردم...
زنده ياد ابوتراب جلي شعري سروده كه هر وقت به سلماني مشرف شدم ياد آن شعر به حق زيبا افتادم:
بهر اصلاح سر پس از يكسال/ رفته بودم دكان سلمانی
البته كار من به يك سال نكشيد...
چشم بد دور، دكهای ديدم/ در سياهی چو شام ظلمانی
دكه به مغازه تبديل شده بود...
سقف آن همچو حال بنده خراب/ در و ديوار، رو به ويرانی
دكان سلماني كه من ميرم چون تازه سازه اين يه قلم مشكل رو نداشت...
چند قاب شكسته آويزان/ همه در حال نيمهپنهانی
قاب عكس مربوط به زمان قديم بود! جديدا گيتار و آكواريوم و از اين تيپ وسايل ميذارن...
يکطرف عكس رستمو سهراب/ عكس افراسياب تورانی
صورتی از برهمن و بودا/ زير تصوير مزدکو مانی
دو سه تا مشتری در آن حفره/ ماتو مبهوت، همچو زندانی
قبل از من درست سه تا مشتري بود!!!
پيرمردی گرفته تيغ به دست/ همچو جلاد عهد ساسانی
البته پير نبود ولي ساير توصيفات بهش ميومد...
نوبت من رسيد و بنشستم/ زير دستش به صد پريشانی
لنگی انداخت دور گردن من/ چو رسن بر گلوی يك جانی
پريشاني نداشت، لنگ هم قديمي شده ولي اون پيشبندي كه بست دور گردنم خدا وكيلي يه لحظه حس كردم يه قاتل فراري هستم كه اين من رو دستگير كرده و قصد داره شخصا حكمم رو اجرا كنه...
ما بقي داستان رو فقط نقل مي كنم و از حاشيه زدن پرهيز مي كنم:
ديدم آيينهای مقابل خويش/ قاب آيينه بود سيمانی
چشمها چپ، دهان كجو كوله/ چهره چون گيوهی خراسانی
گفتم اين عكسهای رنگی را/ كه چپاندی در اين هُلُفتانی
از كجا جمع كردهای گفتا:/ ای گرفتار جهلو نادانی!
این جماعت زعهد كيكاووس/ تا به پايان عصر ساسانی
مشترهای سابقم هستند/ تو از اين ماجرا چه میدانی؟
همه را بنده كردهام اصلاح/ نه كه اصلاح مفتو مجانی
من از اينها گرفتهام بسيار/ اسكناس هزارتومانی
حال بَرگو سرت چه فرم زنم/ بابلی، كابلی، خراسانی
جوشقانی، ابرقويی، رشتی/ سوئدی، انگليسی، آلمانی؟
گفتمش ميل، كيل سركار است/ هر طريقی كه خوب بتوانی
گفت شغل تو چيست، گقتم من/ شاعرم، شهره در سخندانی
گفت اين از قيافهات پيداست/ كه به نوع بشر نمیمانی
در حقيقت همين هنر كافیست/ از برای نژاد ايرانی
جای هرچيز، قاسمالارزاق/ شعر بر ما نموده ارزانی
دست برشانه برد و شد مشغول/ در سر من به شانهگردانی
چند تاری كه داشتم بر سر/ همه را ريخت روی پيشانی
گفت اين فرم بوده از اول/ سر ميرزا حبيب قاآنی
بعد از آن موی من به چپ پيچاند/ گفت اين هم كليم كاشانی
به سوی راست برد با خنده/ گفت اين است فِر خاقانی
پس به بالا كشيد مويم و گفت/ تو شدی چون عبيد زاكانی
پس از آن ريخت جمله را درهم/ گفت اينهم حسينقلیخانی
گفتمش دست من به دامن تو/ رحم كن از سر مسلمانی
ترسم اكنون به ياد تو افتد/ سر ميرزا رضای كرمانی
الغرض تا به خويش جنبيدم/ رفت مويم به عالم فانی
سرم از زير تيغ بيرون شد/ پاك و پاكيزه، صافو نورانی
كار اصلاح ای عجب اغلب/ میشود باعث پشيمانی
جای پايش به روی شانهی من/ هست حاكی ز كار تحتانی!
اين از ماجراي سلموني رفتن من...
ولي خداييش جاي پاش هنوز داره درد مي كنه...
و اما موضوع بعدي...
امشب کامران نجف زاده مهمان برنامه ماه عسل (البته اسمش رو دقيق يادم نيست) بود...
از صداقتش خيلي خوشم اومد...
وقتي گفت من اصلا خريد بلد نيستم باهاش همذات پنداري كردم...
از يه بخش حرفش خيلي تعجب كردم...
مجري پرسيد اگه يه روزي بازداشتت كنن دوست داري اون يكي حلقه دستبند رو به دست كي بزنن...
اينجا كامران نجف زاده اسم چند نفر رو برد...
يه جوري اسم مي برد كه مشخص بود اينا اسم دوستان خوبش بودن...
تعجب من از اينه كه چرا دستي دستي دوستانش رو دستبند زد!!!
فعلا برا امروز بسه ديگه...
چون اين شعر ابوتراب جلي رو دوست دارم همگي بخونن قرمز كردم كه از مطالب خودم مجزا باشه ضمنا ادامه مطلب نزدم كه شعر مشخص باشه...

امیدوارم نماز روزه هاتون مقبول درگاه حق باشه.این روزا و شبها ساعات عزیز و پر برکتی هستن انشاالله که هممون بتونیم از این ایام به نحو احسنت استفاده کنیم.
دیگه شبای قدر رسیدند و ما باز هم التماس دعا داریم.شب قدر شب نزول قرآن هست و از منزلت خاصی بر خورداره.
تو رو خدا این روزا واسه همه دعا کنید.خیلیا چشم امیدشون به دعاههای شماست.نگید از ما که کاری بر نمی یاد .این شبا خدا دست رد به سینه کسی نمی زنه .پس تا می تونید واسه همه دعا کنید که سر نوشت یکساله ما تو این شباس که رقم میخوره.از همین الان تا شب قدر سال آینده هر چی که باید واسمون مقدر بشه خداوند تو این شب واسمون مقدر میکنه بیاید با عبادت و دعا سرنوشت خوبی رو واسه خودمون و دیگران رقم بزنیم.
تو شب قدر اکراه داره که آدم بخوابه مستحبه که بیدار بمونه و عبادت کنه !
حضرت علی (ع)می فرمایند که :
بانو فاطمه زهرا(س)نمىگذاشت كسى از اهل خونشون در شبهاى قدر به خواب برند به اونا غذاى كم مىداد و از روز قبل براى احياى شب قدر آماده مىشد و مىفرمودندکه: محروم كسى هست كه از بركات اين شب محروم باشه.
التماس دعا
یه سری اعمال شب قدر رو در ادامه مطلب قرار میدم بخونید...
یا حق.
امروز نهمین سالگرد تولدشه...
تولدش مبارک...

سلام
خوبين؟
من خوب نيستم...
عنوانو كه ديدين...۷ خبيث متلاشي شد...
حالا ميگم براتون...علي.سروش.كاميار.ايمان.هاتف.محمد.ميلاد...
ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟
روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن...
دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن...
با عرض سلام حضور آقایIQ -مدیریت این وبلاگ. بنده می خواستم سئوالی رو مطرح کنم و از شما ودیگر دوستان هم میخواهم که در صورت امکان به این سئوال پاسخ بدید ( لطفا ). البته برای خالی نبودن عریضه شعری هم در این رابطه از استاد فریدون مشیری در ذیل آورده ام.
سئوال:
به نظر شما آیا آزادی بهتر است و یا امنیت؟
پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
کودکی - از شیطنت - بازی کنان،
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد.
خشک لب، می گشت، حیران، راه جو
زیرو بالا، بسته هر سو، راه او.
روزنی می جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر.
هر چه بر جهد و تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ،
لیک آزادی گرامی تر، عزیز.
فریدون مشیری
منتظر نظراتتون هستم – ارادتمند شما چرخه (Charkhe)
با سلام
می خواستم فقط از بابت گل روی شما یک دوبیتی بگم و صد البته با اجازه شما.
مرا عشق و غم سینه تویی تــــو مرا یـــار و گـــــلابینه تویی تـــو
مرا که یار دیگر چون تویی نیست همه جانم فدای چون تویی تو
بگذریم...
امروز هر دانش آموزی رو با روپوش مدرسه می دیدم دلم هوا می کرد...
کودکیم کجایی؟؟؟
امروز افتخاری نصیب من شد که با استاد جلال سمیعی (طنز پرداز و از نویسندگان رادیو جوان) گپی (همون چت) داشتم و ایشون یه توصیه ای به من کرد...
می خوام با جون و دل توصیه بزرگان رو به گوش بگیرم...
بهم گفت نوشتن رو جدی بگیرم و از روزنوشت و تعارف پرهیز کنم...
بنابراین مدتی سعی می کنم از زمان وبلاگنویسیم کم کنم و به مطالعه بپردازم تا بتونم بهتر بنویسم...
البته تا مدتی ممکنه روزنوشت بمونه یا اینکه به چرت نوشت تبدیل شه ولی من سعیم رو می کنم که دورش کوتاه باشه...
آخه آسون نیست که آدم بخواد مطلب حسابی بنویسه...
خلاصه اینکه اینم از تغییرات احتمالی وبلاگ من...
برایم دعا کنید که محتاجم...
فعلا یا علی...
استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.
Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ