تبليغاتX

خاطرات يك "من"

خاطرات يك "من"

چرت و پرت هاي يك آي كيو

چون رود جاری باش

 

خاموش در شباهنگام

نترس از تاریکی

اگر در اسمان ستاره ایست

تو نورش را بازتاب

وگر ابری گذرد از ان بالا

یاد ار که از اب است ابر . همچون رود.

پس انان را نیز با شادمانی بازتاب

در ژرفای ارام خویش

"مانوئل باندئیرا"


***************************
از اينجا رو من نوشتم، يعني الف. ميم. آي كيو...
ببخشيد مزاحم شدم...
يه لينك جديد از گزارش مراسم:
خاطرات و مخاطرات! (حس ششم، حس جواني: ستاره)

راستي دو تا لينك دانلود هم ميذارم، اميدوارم خوشتون بياد:
قرار ساعت هفت راديو جوان
قرار ساعت هشت راديو جوان
* هيچكس نوشت در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

ما خدا را گم می کنیم...در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد.
خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست.
تا به حال چند بار از خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟
تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟؟
که چقدر همه چیز خوبه؟؟
که چه خوبه که او هست؟؟
خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.
زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما...
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست.
خورشید را باور داردم٬ حتی اگر نتابد.
به عشق ایمان دارم٬ حتی اگر آن را حس نکنم.
به خدا ایمان دارم٬ حتی اگر سکوت کرده باشد.
(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی)

* هيچكس نوشت در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

با یه شکلات شروع شد

 

من یه شکلات گذاشتم تو دستش . اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم . اونم بچه بود

سرمو بالا کردم . سرشو بالا کرد

دید که منو می شناسه . خندیدم

گفت : دوستیم؟

گفتم: دوست دوست!

گفت : تا کجا؟

گفتم: دوستی که تا نداره!

گفت: تا مرگ!

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره!

گفت : باشه! تا پس از مرگ

گفتم : نه! نه! نه! نه! تا نداره!

گفت: قبول . تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ. بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت. تا جهنم . تا هر جا که باشه . من و تو با هم دوستیم؟

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا. اما من براش تا نمی ذارم

نگام کرد . نگاش کردم . باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم

گفتم : باشه . تو بذار

گفت : شکلات . هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟

گفتم : باشه

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش . اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم. دوست دوست!

من تندی شکلاتمو باز می کردم میذاشتم تو دهنمو تند تند می مکیدم

می گفت : شکمو! تو دوست شکموی منی

و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم : بخورش!

می گفت : تموم می شه . می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم

گفتم : اگه یه روزی شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چی کار می کنی؟

گفت : مواظبشون هستم

می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم : نه! نه! نه! تا نداره! دوستی که تا نداره!

یک سال....... دوسال....... چهار سال....... هفت سال....... ده سال....... بیست سالی شده

اون بزرگ شده. منم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم . اون همه شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه

می خواد بره . بره اون دور دورا

می گه: میرم اما زود بر میگردم

من که می دونم میره و بر نمی گرده

یادش رفت شکلات به من بده . من که یادم نرفته!

یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم: این برای خوردنه

یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش : اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش . هر دوتارو خورد

خندیدم . می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم. اما اون هیچ کدومشو نخورد

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!!!!!!

 

* هيچكس نوشت در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین انها در گرفت.

 

انها در باره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند. ارایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد

مشتری رسید:چرا باور نمی کنی؟

ارایشگر گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود می داشت. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جروبحث کند.ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از ارایشگاه بیرون امد در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و الوده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد و به ارایشگر گفت: می دانی چیست. به نظر من ارایشگرها هم وجود ندارند.

ارایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من ارایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:نه! ارایشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که

ان بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

ارایشگر گفت: نه بابا! ارایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است. خدا هم وجود دارد!فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

* هيچكس نوشت در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

نرگس جوان زیبایی بود که هر روز میرفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به اب افتاده بود گلی رویید که "نرگس" نامیدندش.

 

وقتی نرگس مرد اوریادها -الهه های جنگل- به کنار دریاچه امدند که از یک دریاچه اب شیرین به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند:چرا می گریی؟

دریاچه گفت: برای نرگس می گریم

اوریادها گفتند: شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی.....

و ادامه دادند:هر چه بود با انکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم

تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی

دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟

هر چه بود هر روز در کنارتو می نشست

دریاچه لختی ساکت ماند.سرانجام گفت: من برای نرگس می گریم اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم

برای نرگس می گریم چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم

می شد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی

خودم را ببینم

* هيچكس نوشت در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.

Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ