تبليغاتX

خاطرات يك "من"

خاطرات يك "من"

چرت و پرت هاي يك آي كيو

 

سلام عــــــــزیــزان

سلام ریــــئس

دیگه دیگه ... فکـــــــر کنم آپ آخـــــره...

در ادامــــه...


بقيشو اينجا قايم كردم
* کامیار نوشت در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

 

سلااااااااام

عیدتون مبـــــــــارک

گلستـــــــان

اين عكسها رو خودم پخت ميكنم...

فكر ميكنم اين برا سيزده به در پارسال باشه...

اميدوارم خوشتون بياد

 

 

* کامیار نوشت در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

سلام

 

خوبین؟

منم خوبم! شرمنده که اپ نمیکردم...و چون دلیل خاصی براش ندارم خیلی شرمنده...

البته بابت این اپ هم شرمنده...چون به اسم وب خودمه(!)...کلآ شرمنده دیگه!

سعی میکنم بیشتر سر بزنم...

ممنون رییـــــــس

 

* کامیار نوشت در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 8:23 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

 

اینجا همه هر لحظه میپرسند

-((حالت چطور است؟))-

اما کسی یک بار

از من نپرسید

-((بالت...

 

* کامیار نوشت در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

روزی

مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد : من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود .

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد .

عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد

که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای

او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،

که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

منبع:

http://melika-unique.blogfa.com

* کامیار نوشت در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

سلام

خوبين؟

من خوب نيستم...

عنوانو كه ديدين...۷ خبيث متلاشي شد...

حالا ميگم براتون...علي.سروش.كاميار.ايمان.هاتف.محمد.ميلاد...

 

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟
روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن...

دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن...

 


بقيشو اينجا قايم كردم

* کامیار نوشت در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:58 بعد از ظهر  ارسال لينك به بالاترين

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.

Template details:
Version: 4.00
Revision: 3
Edited By: IQ