از مأموريت نخست به سوي مأموريت بعدي رهسپار شديم...
مقصد مجتمع كامپيوتري پايتخت بود به جهت ابتياع رم لپ تاپ...
آفتاب بر فرق سر ما مي تابيد...
بنده و همكار گرانسنگم هم كه به جهت دريافت اندك مبلغ قرارداد از مأموريت پيشين حس مايه داري داشتيم هوس تناول ناهار به سرمان زد...
از مركز استعلام گرفتيم، فرمودند فقط گنده تر از دهانتان نباشد. عرض كرديم به چشم؛ ارزونشو مي خريم...
در جستجوي يك غذاي خوب و ارزان رفتيم از اين خيابان به آن خيابان...
گشتيم و گشتيم و گشتيم، تا رسيدم به جايي كه پله هاي كثيري داشت كه به سمت هسته زمين سرازير مي شد...
انديشيدم كه نبايد گران باشد...
با همكار عزيز در ميان نهادم و بنا بر اين شد كه در رستوران اندر رويم...
دخول كرديم و ميزي رزرو نشده جهت استقرار يافتيم. به منظور نشستن نيم خيز شده بوديم كه گارسوني با كروات ضمن خيرمقدم دو بطري آب معدني روي ميز گذاشت...
در همان حالت نيم خيز در دل به خود و رفيق ناسزا حواله مي نمودم (و احتمالا وي نيز به هكذا!)...
منو بگشوديم جهت انتخاب...
اين بار با صداي بلند چرندياتي گفتم كه دوستم يادآوري كرد اينجا محيط عمومي است و نرخ هاي رستوران نبايد باعث شود ما فرهنگ خويش را فراموش كنيم...
من كه تاب ديدن آن قيمت ها را نداشتم، منو را دادم و گفتم كه خودت انتخاب كن...
اما او نيز با ديدن شمار صفرهاي بعد از عدد چيزهايي را گفت كه اين بار من به وي گوشزد نمودم اينجا خانواده مشغول صرف وعده روزانه است...
(نكو شانسي داشتيم كه تا بعد از سفارش ميزهاي اطراف ما خالي بودند و پس از سفارش همان ها هم پر شدند...)
خلاصه اينكه با درخواست سفارش گارسون به خود آمديم و ارزان ترين غذا را سفارش داديم...
گارسون منتظر اوامر بعدي ما بود...
نفهميدم چه شد كه به ناگهان نوشابه هم به سفارش افزوديم (اين تقصير جو بوده!)...
وقتي به پاي ميز محاكمه، يعني همان ميز محاسبه رسيديم ديديم نصف مبلغ قرارداد مأموريت اول خرج يك وعده ما شد...
به اتفاق گفتيم كارد مي خورد به اين شكم به كه اينگونه مايه ي چهار ناهار را به يك ناهار پرداختن...
مقصد مجتمع كامپيوتري پايتخت بود به جهت ابتياع رم لپ تاپ...
آفتاب بر فرق سر ما مي تابيد...
بنده و همكار گرانسنگم هم كه به جهت دريافت اندك مبلغ قرارداد از مأموريت پيشين حس مايه داري داشتيم هوس تناول ناهار به سرمان زد...
از مركز استعلام گرفتيم، فرمودند فقط گنده تر از دهانتان نباشد. عرض كرديم به چشم؛ ارزونشو مي خريم...
در جستجوي يك غذاي خوب و ارزان رفتيم از اين خيابان به آن خيابان...
گشتيم و گشتيم و گشتيم، تا رسيدم به جايي كه پله هاي كثيري داشت كه به سمت هسته زمين سرازير مي شد...
انديشيدم كه نبايد گران باشد...
با همكار عزيز در ميان نهادم و بنا بر اين شد كه در رستوران اندر رويم...
دخول كرديم و ميزي رزرو نشده جهت استقرار يافتيم. به منظور نشستن نيم خيز شده بوديم كه گارسوني با كروات ضمن خيرمقدم دو بطري آب معدني روي ميز گذاشت...
در همان حالت نيم خيز در دل به خود و رفيق ناسزا حواله مي نمودم (و احتمالا وي نيز به هكذا!)...
منو بگشوديم جهت انتخاب...
اين بار با صداي بلند چرندياتي گفتم كه دوستم يادآوري كرد اينجا محيط عمومي است و نرخ هاي رستوران نبايد باعث شود ما فرهنگ خويش را فراموش كنيم...
من كه تاب ديدن آن قيمت ها را نداشتم، منو را دادم و گفتم كه خودت انتخاب كن...
اما او نيز با ديدن شمار صفرهاي بعد از عدد چيزهايي را گفت كه اين بار من به وي گوشزد نمودم اينجا خانواده مشغول صرف وعده روزانه است...
(نكو شانسي داشتيم كه تا بعد از سفارش ميزهاي اطراف ما خالي بودند و پس از سفارش همان ها هم پر شدند...)
خلاصه اينكه با درخواست سفارش گارسون به خود آمديم و ارزان ترين غذا را سفارش داديم...
گارسون منتظر اوامر بعدي ما بود...
نفهميدم چه شد كه به ناگهان نوشابه هم به سفارش افزوديم (اين تقصير جو بوده!)...
وقتي به پاي ميز محاكمه، يعني همان ميز محاسبه رسيديم ديديم نصف مبلغ قرارداد مأموريت اول خرج يك وعده ما شد...
به اتفاق گفتيم كارد مي خورد به اين شكم به كه اينگونه مايه ي چهار ناهار را به يك ناهار پرداختن...
نصيحت برادرانه: برادر من، خواهر من، هر گوري كه ديدي سرت رو كج نكن و برو تو. شايد كه پلنگ خفته باشد. از سرگذشت ما عبرت بگير!!!




